گاهی اوقـــاتـــ ، نـــمُــرده ؛ تمـامــ میشـوی .
بـرای کسی زندگــی و بـرای بـعضی خــاطــره .
+ خُـوشحـالمــ که دُشمنانمـ از سوختگـاننـد چرا که مـرا نیـازی به بی م
نه تو شادم میکنی ، نه دگر ،حیفِ آنهمه خاطراتِ شیرینتمیدانی چرا چنین غمگینم ؟از روحِ محصور در تنِ سنگینمکه مرا گرفته در آغوشمیبرد مدام آنجا کهبر جوانِ چون منی ننگین استاز گذشته ایی مدام اندر حالمیبرد